مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
ابریست کوچه کوچه، دل من؛ خدا کند نمنـم، غـزل ببارد و طـوفان به پا کند حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است چیزی نمانـده پـشت غزل را دوتا کند مضمـون داغ و واژه و مقـتل بیاورید شاید که بغض شعـر مرا گریه وا کند بــا واژههــای از رمـق افــتــاده آمـدم میخواست این غزل به شما اقـتدا کند حالا اجازه هست شما را از این به بعد این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟ مادر! دوباره کودک بیتـاب قـصهات تا ایـنکه لای لای تو با او چـهها کـند یـادش بهخـیـر مـادرم از کـودکی مرا میبـرد تکـیه تکـیه که نـذر شـما کـند یــادم نـمـیرود که مـرا فــاطـمـیـههـا مـیبـرد بـا حــسـیـن شـمـا آشـنـا کـنـد در کوچههای سینهزنی نوحهخوان شدم تـا داغ سـیــنـۀ تـو مـرا مـبـتــلا کــنـد مـادر! دوبـاره زخـم شما را سـرودهام باید غزل دوباره به عـهـدش وفـا کند: یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه؛ مانده بود دست تو را چگـونه ز مـولا جـدا کـند باور نمیکـنم که رمق داشت دست تو مجبور شد که دست عـلی را رها کند تو روی خاک بودی و درگیر خار بود چشمی که خاک را به نظر کـیمیا کند نفـرین نکن، اجـازه بده اشک دیـدهات این خـاک معصیتزده را کـربـلا کند زخـمی که تو نشان عـلی هم نـدادهای چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند باید شـبـانه داغ عـلی را به خاک برد نـگـذار روز، راز تـو را بـرمـلا کـند گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟ افـسانه باشد این همه؛ گـفـتم خـدا کـند با بغض، مردی آمد از این کوچهها گذشت میرفـت تا برای ظـهـورش دعـا کـند از کوچهها گذشت؛ و باران شروع شد پایان شعر بود که طـوفـان شروع شد |